محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5249

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اين بيمارى را بر او نمىبيند . اگر بميرد ، كسان گويند مسمومش كردند . » يحيى گفت : « نه ، از وقتى در حبس بوده‌ام بيمار بوده‌ام ، و پيش از آن نيز بيمار بودم . » ابو الخطاب گويد : پس از آن يحيى بيشتر از يك ماه نبود و در گذشت . عبد الله بن عباس معروف به خطيب گويد : روزى به در رشيد بودم ، من بودم و پدرم . آن روز از سپاهيان و سرداران چندان حضور داشتند كه نظيرشان را پيش از آن ، و پس از آن بر در خليفه اى نديدم و نديده بودم . گويد : فضل بن ربيع ( 248 بنزد پدر من آمد و گفت : « در آى » ، لختى صبر كرد سپس بنزد من آمد و گفت : « در آى . » من در آمدم و رشيد را ديدم كه زنى با وى بود كه با زن سخن مىكرد . پدرم به من اشاره كرد كه نمىخواهد كسى به نزد وى در آيد ، براى تو اجازه خواستم از اين رو كه بسيار كس بر در بود و وقتى وارد مىشدى حرمتت پيش كسان مىافزود . گويد : اندكى ببوديم كه فضل بن ربيع آمد و گفت : « عبد الله بن مصعب زبيرى اجازهء ورود مىخواهد . » رشيد گفت : « امروز نمىخواهم كسى به نزد من آيد . » گفت : « مىگويد چيزى دارم كه مىخواهم بگويم . » گفت : « بگو با تو بگويد . » گفت : « به او گفتم ، اما مىگويد : جز با تو نخواهد گفت . » گفت : « او را بيار . » گويد : فضل برفت كه زبيرى را بيارد و رشيد به سخن با آن زن مشغول شد . پدرم روى به من كرد و گفت : « چيزى ندارد كه بگويد ، بلكه فضل مىخواهد بدين وسيله به كسانى كه بر درند بفهماند كه امير مؤمنان ما را به سبب خصوصيتى كه داشته‌ايم وارد نكرده ، بلكه ما را به درون آورده كه چيزى از ما بپرسد ، چنان كه اين زبيرى